Tuesday, January 23, 2007

بزرگ شدن یا کودک ماندن
تا حالا دقت کردین ادمها تو زندگیشون همیشه برخلاف دوران کودکیشون که می خواستند بزرگ بشنمیخوان همونطور کوچک بمونن
من فکر می کنم اونقدر شجاعت دارم، شاید هم حماقت!! که بگم الان همیطورم از بزرگ شدن میترسم اما مسئله عجیبی وجود داره
در هر سری از وضعیت هایی این چنین وضعیتهایی انگار زمان متوقف شده باشه. اینقدر این مسئله بزرگ شدن و مقاومت من برای نگه داشتن زمان طول میکشه تا نهایت من تسلیم شم و بگم باشه قبول دارم نم بزرگ شدم
فکر نکنید این گفتن خیلی ساده است این گفتن به معنی مسئولیت بیشتر، فداکاری بیشتر و البته سختی کشیدن بیشتر توی زندگیه

Saturday, January 20, 2007

هذیون
از مریضی و بخصوص سرماخورذگی خیلی بدم میاد، مهمترین دلیل اونم اینه که هر وقت سرما میخورم یاد مشکلات بچه گیم میفتم.
یادم میاد تو دوره راهنمایی به ما گفتن که باید به تخته تابلو برق درست کنیم. یه تخته کوچیک که بالاش یه سر پیچ دیواری می خواست و یه جعبه تقسیم رو کار با یه کلید قطع و وصل و یه پریز. منهم که اون موقع توان جسمیم زیاد نبود هر کاری که میکردم نمی تونستم درستش کنم در حالی که میدیدم بچه ها هر هفته تابلوشون رو میارن خیلی تمیز و مرتب و به اصطلاح سیم کشیش از از زیر تخته انجام شده بود به خودم می گفتم چقدر من بی عرضه هستم . بالاخره بعد دو سه هفته بابام منو برداشت و برد الکتریکی سر خیابون، تازه اونجا بود که فهمیدم ملت تخته کارشون رو با تمام وسایلش که نصب شده از بیرون میخرن. اما هنوز سیم کشیش مونده بود که اونهم با دستای توانای بابا جون انجام شد و من هم از شکنجه روحی به اصطلاح خلاص شدم. ( هر چند هنوز فکر میکردم که همه کارشون خیلی درسته و من خیلی چل منم ( همون بی دست و پای اون موقع ) )بعدها دیپلم رو گرفتم و تا فوق لیسانس درسمو ادامه دادم اما چند سال پیش بود که تو میدون امام حسین رفته بودم میوه بخرم دیدم یکی از همون بچه های اون موقع کع همش منو دست می انداخت داره شاگردی میکنه و سبزی و میوه برا مردم می کشه... . آره می گفتم خیلی از سرما خوردگی بدم میاد...